تبلیغات
خرده گرافیت

تاریخ:19 اردیبهشت 91-01:45 ق.ظ

کتاب هدفه چندم ؟

     نمایشگاه کتاب تهران در بیست و پنجمین دوره خودش هم در مصلی دراندشت تهران برگزار شد که چند ساله بجای اقامه نماز در راستای اهداف پرمخاطب تر در جامعه استفاده میشه و مهمترینش هم نمایشگاه کتابه. البته این مسئله که مهم هم هست مدنظر بنده نیست حرفم بیشتر حول این محور است که نمایشگاه کتاب در واقع هم نمایشگاه کتاب است!؟ مهمترین هدف حضور در نمایشگاه خرید کتاب است؟ اگر تعداد افرادی که مثلا به نمایشگاه صنایع غذایی میروند رو با افرادی که به نمایشگاه کتاب میروند مقایسه کنیم نتیجه میگیریم کتاب در این جامعه از مهمترین موارد مورد توجه مردم است ولی آیا این واقعن نتیجه گیریه درستی است یا خیر ، قطعن خیر!
     پس چرا بجز شلوغی بخش دانشگاهی و بخش کمک آموزشی که با وجود 14 میلیون دانشجو و غولی بنام کنکور طبیعی است چرا بقیه قسمت ها انقدر شلوغ است؟ این یه سواله مهمه برا من که چون اطلاعاتم کافی نیست بش جوابی نمیدم. ولی سواله دیگه سوال پرسیدن که عیب نیست !
     برسم به بازدیده خودم خوب من یه لیسته 30 - 40 تایی از کتابهای توصیه شده توسط کسانی که قبولشان دارم ، در دست داشتم که وادارم کرد راهرو به راهرو و نشر به نشر نمایشگاهو بگردم ، من روز دوم نمایشگاه از شهرستان با زحمتهای مختلف رفتم ولی یکی از آشناترین جواب هایی که به راحتی از ناشران میشنیدم این بود که انشالله هفته دوم نمایشگاه ! آخه چرا هفته دوم ؟!
     این بود که حدود 10 تا از کتابهایم به هفته دوم حواله داده شدند که طبیعتن نمی تونستم داشته باشمشون . حدود پنج تاشون هم که وقتی اسمشون رو میگفتم با ابروهای بالا انداخته و صورت های کشیده مواجه می شدم که : دیگه چاپ نمیشه ! وقتی علتو میپرسیدم همه می گفتن مجوز تجدیدچاپ ندارن ! حالا چرا ...؟ چرا نداره دیگه !
      خوب درکل 28 تا از کتب دلخواهم با تغییر 30 40 درصدی با قیمت چاپ قبلیشان گیرم اومد و خریدمشون ، روزه خوبی نبود از پا افتادم از بس این مسیر ها رو گز کردم ولی چاره چیه ؟! واقعن 10 درصد تخفیف ارزش اینهمه زحمتو داره؟ برا من نه بخدا.... ! حالا چرا میرم ....؟ برمیگرده به جواب سواله اولم ! که مثل اینکه باید یک سری از جوابهاشو تو خودم جستجو کنم !


نوع مطلب : سیاه قلم 

تو هم بتراش( )
تاریخ:5 اردیبهشت 91-06:44 ب.ظ

پاریس بارانی - بانوی آهنین - سوغات پیشرفت

     امروز روز خوبی بود چون بعد از مدتی که روز فیلم نداشتم امروز با فیلماهای خوبی که به دستم رسید یه روزه فیلمیه خوب رو گذروندم ، خوب سرم خیلی شلوغه و وقت ندارم حرفه ای فیلم ببینم این چندتاهم که امروز دیدم معروفترین های امسال و پارسال بودن

اولیش نیمه شب در پاریسه (Midnight in Paris) لذت بردم از فضا ، از قاب ها و از متانته دوربین ، اگه روزی بتونم فیلم یا فیلمایی بسازم قطعا دوربینو تو اطاقم محبوس نمیکنم باهاش اول سعی میکنم تو شهرم راه برم و نفس بکشیم ، بگذریم نیمه شب داستان مشکلی رو تعریف میکنه که ما بسیار بیشتر از غرب دچارشیم ، تناقضات رفتاری که از تفاوت سلیقه ، علاقه و جهان بینی مون نشات می گیره . جدا از نکات دیگه بهترین نکته فیلم به نظرم همین بود ، ما با هم دوست میشیم ولی بیگانه ایم ، با هم مراوده داریم ولی با هم بیگانه ایم ، با هم ازدواج میکنیم ولی با هم بی گانه ایم و گاهی با هم سال ها زندگی میکنیم شایدم البته اسمشو نشه گذاشت زندگی ولی عمرمونو تلف میکنیمو اون آدمی که تو دنیای ذهنش ما با اشتراکاته زیادی داره هم همینطور ، بدون اینکه تلاشی برای پیدا کردنه هم بکنیم ،نگذاشتن تلاش کنیم ولی ما هم آدمه مبارزه نبودیم.

     فیلمه دوم بانوی آهنین (iron lady) بود گرچه همین موقعیت و موضوع رو با همین عوامل جوره دیگه ای میپسندیدم یعنی دوس داشتم داستان جوره دیگه ای نوشته بشه این فلاش بک ها و اینها بهتر سامان پیدا کنه ، ولی درباره شخصیت مارگارت تاچر باید کلاه از سر بردارم و با همه وجود بگم که بر هر نوجوان و جوان ایرانیست که این فیلمو ببینند و تاچر رو بشناسن ، جنگیدن رو یاد بگیرن ، اعتقاد داشتن رو یاد بگیرن متاسفم که امروز هیچ کدومو بلد نیستیم متاسفم که اخلاق رو نمی فهمیم ، زندگی رو نمیفهمیم ، جهان رو نمیفهمیم و خودمونرو هم .
     فیلم سوم نوادگان بود (The Descendants) : کم کم از این مسائل بیشتر تو جامعه می بینیم شاید اگه 10 - 15 سال پیش همچین فیلمی میدیدم عمقن درکش نمیکردیم ولی الان متاسفم که خیلیامون درکش می کنیم ، خیلیامون خودمونو جای نقش مرده قصه میذاریم خیلیا جای نقشه زنه قصه هستیم و خیلی ها هم از مواجه شدن با همچین روزی بسیار میترسیم ، چاره ای نیست این سوغات آزادی است و این سوغات دموکراسی است و اصلن اینها چین ،این سوغات اختیاری است که خدا به انسانش داده ، و باز دوباره به ما یادآوری میکنه که امروز فقط و فقط و فقط اخلاق میتونه جواب بده نه هیچ چیزه دیگه ، نه محدودیت ؛ که اگر این زشت ترین کار جهان جواب می داد خوب جواب داده بود جواب باب میله ما نه دقیقا برعکس اون چیزی که می خواستیم .


نوع مطلب : سیاه قلم 

تو هم بتراش( )
تاریخ:16 اسفند 90-12:05 ق.ظ

هیچ وقت سعی نکن تنهایی خودم با خودم رو پر کنی

     هیچ وقت از تنها بودن هراسی نداشتم ، یعنی نمیتونستم داشته باشم چون اونوقت همه ی عمرمو تو ترس میگذروندم ، ولی همیشه ازش بیزار بودم ، والبته که از چیزی بیزار باشی ولی عمرتو باش بگذرونی خیلی سخته ولی چاره ای نیست یعنی اولش فکر میکنی هست  چاره رو می گم ،ولی یکم که تو آدمایه دوروبرت خورد میشی و روزایی رو باشون می گذرونی می بینی نه ، اشتباه می کردی . بهترین آدمای دوروبرت که نه می خوان ازت استفاده کنن ، نه بخاطر مسایل فرعی می خوانت و... (که درصد بسیار کمی از آدمان) بازهم تفکراته خودشونو دارن ، دغدغه های خودشونو دارن ، به چیزی که تو ازشون انتظار داری شاید تاحالا اصلا فکر نکردن ، بعضی وقتها انتظار یه جمله ازشون داری که زیروروت کنه ، اما طرف انگار نه انگار...

     اینجاست که بعد از کلی رابطه ی بد و جندتا رابطه متوسط با آدما می فهمی پیدا کردنه اون نیمه گمشده انسان که میشنوی و می خونی و می بینی تو جامعه تو کتابها و تو  فیلم ها ، انگار به این راحتیها هم نیست ! اینجاست که باید بشینی و رابطه ات رو با دیگران برا خودت تعریف کنی ، من از طرف مقابلم چی می خوام  ؟ یه منه دیگه؟ یه کسی که همیشه منو درک کنه ؟ همیشه بامن بمونه ؟ تفکرش مثله من باشه ؟ خواسته هاش مثله من باشه ؟ یا نه  قبول می کنم که اون هم یه آدمه ، یه خوده مستقل داره ، تفکرات خودشو داره ، خواسته های نفسانی و روحانی خودشو داره ، همیشه نمی تونه درخدمته من باشه ، هرچیزی که من میخوام رو قرار نیست برآورده کنه . بلکه ما دوتا انسان با همه ی ابعاده خودمون قراره باهم دوستی کنیم ، قسمتی از نیاز های هم رو برآورده کنیم ، همدیگرو کامل تر کنیم ، روابطمونو محدود در خوشگذرانی نکنیم .
     این تعریف منه ، والان می دونم اگه دوستی دارم قرار نیست کمبود های من رو پرکنه فقط هست که باهم بنشینیم دوتا قهوه فرانسه و یه کیک با دوتا چنگال سفارش بدیم و در گوشه ی دنجه یه کافه ، گوشه ی شهر باهم درباره کمبودهامون حرف بزنیم
 و ازش بخوام هیچ وقت سعی نکنه تنهایی های من با خودمو پر کنه چون با ارزش تر از اونا چیزی رو تو دنیا ندیدم .
     این تنها انتطاریه که از یه دوست واقعی دارم ...


نوع مطلب : سیاه قلم 

تو هم بتراش( )
تاریخ:14 اسفند 90-12:12 ق.ظ

یاسینگان 90


     هر سالی که میاد و میره روزای خوب زیادی داره ، مثلن روزایی که یهو یه خبر خوب انقدر بهت حال میده که یه روز ، یه هفته یا شاید یه سال کوکت می کنه ، امسال ازین روزا زیاد نداشتم ، خبر خاصیم نبود که بخواد خیلی بهم بچسبه و یا زندگیمو با چالش جدیدی روبرو کنه.
     یه دسته دیگه روزایین که خبر خاصی توشون نیست ولی تو اون روزو مهم می کنی یعنی تصمیمی میگیری یا کاری میکنی که مهم میشن و تو دفترچه خاطراتت ثبت . مثلا امسال روزی که با جدیت تصمیم گرفتم برم کلاس سنتور ،روزی بود که مهمش کردم و همیشه یادم می مونتش.
     یه سری دیگه هم هستن که تناوبین یعنی هرسال میدونی در فلان تاریخ خبریه و خودتو براش آماده می کنی مثله تولد ، سالگرد ازدواج یا ...
جشن یاسینگان مهمترین اتفاق تناوبیه زندگیه منه که هر سال بدون اینکه فک کنم بزرگ شدن باید مانعش بشه به فراخور زمان برگذارش کردم ، البته که از مهمترین افرادی که در برگزاریش کمال لطف و مهربانیو بهم داره مادر گرامیه .
از اون اولین سالای مدرسه یادمه تو آمادگی تو  کلاسمون تولد گرفتم و همینجوری ادامه پیدا کرد ، یه تولده درویشانه هم در اون یه سالی که شاهرود بودیم گرفتم که سه تا مهمون بیشتر نداشت : من ، پدر گرامی و مادر گرامی!
تو الجزایرم غیر سال اول هر سال تو یه رستورانه باحال به نام لانچ که امکانات خیلی خوبی برای تولدا آماده میکرد ، برگذارش کردیم .
امسال اما من بودم و کلی بچه های گل ، که همشون بچه های خوبین و حتما از من انسان ترن که من باشون دوستم ! روز تولد یه جعبه شیرینی بردم مدرسه اما حدود یه ماه بعد دلم طاقت نداد و گواهینامه رو بهانه کردم و تو یه پنجشنبه شب جشنو براهش کردم ، این عکس همون شبه ، خاطره های خیلی خوبی داشت . به من که خیلی خوش گذشت . به بچه های تو عکس باید سه نفره دیگه رو هم اضافه کنیم که یکم زودتر رفتن :مهدی تالان ، امیرمحمد محمدی و محمد گیوه چی.
     این اسم البته یه سالش بیشتر نیست تلفیق اسم خودم و پسوندی که روی هم جشن های باستانی ایرانی (تقریبا) هست . یاسینگان به نظرم برای نامیدن رو میلادم ، زیباست .
امیدوارم اوایل سال 91 روزای بسیار خوبیرو از موفقیت خودم و دوستام تو کنکور ثبت کنیم به امیدش .... فعلا ...



نوع مطلب : سیاه قلم 

تو هم بتراش( )
تاریخ:1 اسفند 90-06:03 ب.ظ

مخترع جان ، یکم فاصله آخه ...!

     دیروز تلاش های پیل افکنم در درآوردن قطعه ی  «امشب در سر شوری دارم...» با آقای سنتور گرامی به جاهای زیاد خوبی نرسید . یکی نیست به اونی که نت نویسیو اختراع کرده بگه آخه بلم جان ، اگه یکم فاصله خطوطو بیشتر می گرفتی چی میشد آخه ... والا !  27 تا سیمه خوب ! سل با لا سفید قاطی نشه دو با ره زرد قاطی میشه ! 

     هر دفعه هم که من یه گاف تو خوندن نت یا اجرا کردنش انجام میدم ، آقای سنتور نه میذاره نه برمی داره چنان صدای لا یتچسبکی از خودش در می آره که کله قطعه که تا اونحا درست اجرا می شده به فنا می ره ! و در میون اون نغمه های موزون یکدفعه انگار بوقه کامیونی کله سیستمتو میریزه به هم !
     دست آخر هم داستان دیشبه ما درام موند و "ملو"  نشد ، احتمالا در بیست و چندمین اجرا بود ، وقتی سه تا میزان مونده به آخر ازون گافا دادم و مضراب هارو گذاشتم رو آقای سنتور و چنان نگاه عمیقی بش کردم که : آره....، باشه... این بارو تو بردی ... ولی منتظر نبرد انتقامی باش !


نوع مطلب : سیاه ضرب 

تو هم بتراش( )
تاریخ:1 اسفند 90-01:33 ب.ظ

♫ من با مشتی برا فراشته می مانم + mp3 ♫

 امل بنت بشیر یك خواننده فرانسوی است كه از یك پدر الجزایری و یك مادر الجزایره مراكشی متولدشده.

♫ من یك فلسفه ای دارم 
كه خودم را اون طوری كه هستم بپذیرم 
برخلاف همه چیزهایی كه اونها به من می گن 
من با مشتی برا فراشته می مانم 
برای اینكه حالا چه خوب باشه چه بد 
من دورگه هستم اما  نه قهرمان 
جلو میبرم قلب آزادم را 
اما همیشه با مشت بر افراشته

سری بر افراشته ،سینه ای ستبر 
بدون توقف و  تكرار كردن تلاشها 
  زندگی برام انتخابی نمی زاره  
من كسی هستم كه،  آسی دارم 

كه از شاه می بره 
بر خلاف ناراحتی هامومن و اختلافهامون

وبا تمام این دشنام های همیشگی 
من مشتم را بلند خواهم كرد
و بازهم بیشتر ، باز هم خیلی دورتر

 چیزهای ناممكن 
من را نمی ترسونه 
حتی ، تا از بین رفتن،
من هنوز باور دارم
 و 
قلبی برای قربانی كردن 
اگر اون لازم بشه
انجامش میدم 
 من اون را قبلا قربانی كردم 
اما همیشه با مشتی برافراشته

من مثل دخترهای دیگه نیستم 
اونی كه مبهوت بشه ، اونی كه بی لباس بشه 
من 
یك بدن زنانه دارم 
برای گرم كردن و 
جلب كردن قلبها 
دختر یك محله عامی هستم 
من 
یادگرفتم كه پر غرور باشم 
خیلی بیشتر از عشقی كه بینواست
خیلی بیشتر از قلبی كه مثل سنگه


 من یك فلسفه ای دارم 
كه خودم را اون طوری كه هستم بپذیرم 
با قدرت و لبخند 
و مشتی بر افراشته به سوی آینده
 سری بر افراشته ،سینه ای ستبر
  زندگی برام انتخابی نمی زاره 
من كسی هستم كه، آسی دارم ، كه از شاه می بره

 

♫ Je n' ai qu' une philosophie ♫ 
, etre acceptée comme je suis
Malgré tout ce qu'on me dit, je reste le poing levé
Pour le meilleur comme le pire, je suis métisse mais pas martyre
J' avance le coeur léger, mais toujours le poing levé
Lever la tête, bomber le torse,
Sans cesse redoubler d' efforts, la vie ne m' en laisse pas le choix
Je suis l' as qui bat le roi, malgré nos peines, nos différences
Et toutes ces injures incessantes, moi je leverai le poing
Encore plus haut, encore plus loin


Refrain
Viser la Luneça me fait pas peur
Même à l'usure j' y crois encore et en coeur
Des sacrifices, s' il le faut j' en ferai
J'en ai déjà fait, mais toujours le poing levé
__________


Je ne suis pas comme toutes ces filles
Qu' on dévisage, qu' on déshabille
Moi j' ai des formes et des rondeurs, ça sert à réchauffer les coeurs
Fille d'un quartier populaire, j' y ai appris à être fière
Bien plus d' amour que de misère, bien plus de coeur que de pierre 
Je n' ai qu'une philosophie, etre acceptée comme je suis
Avec la force et le sourire, le poing levé vers l'avenir
Lever la tête, bomber le torse, sans cesse redoubler d'efforts
La vie ne m'en laisse pas le choix, je suis l'as qui bat le roi


Refrain
Viser la Lune, ça me fait pas peur
Même à l'usure j' y crois encore et en coeur
Des sacrifices, s' il le faut j' en ferai
J'en ai déjà fait, mais toujours le poing levé

Viser la Lune, ça me fait pas peur
Même à l'usure j' y crois encore et en coeur
Des sacrifices, s' il le faut j' en ferai
J'en ai déjà fait, mais toujours le poing levé

Viser la Lune, ça me fait pas peur
Même à l'usure j' y crois encore et en coeur
Des sacrifices, s' il le faut j' en ferai
J'en ai déjà fait, mais toujours le poing levé



دنبالک ها: دانلود آهنگ 

تو هم بتراش( )
تاریخ:29 بهمن 90-07:48 ب.ظ

خوش داریم (آقا یاسین) یه بله قربان شیرین بگه ! *

     دیشب بعد از یه هفته سلسله اصرار های مادر گرامی برای اینکه یه ساعتی وقت بذارم و بریم خرید لباس عید که با دیالوگ های آشنایی مثله "بالاخره شبه عیده"  ، "اونارو صدبار پوشیدی" و ... همراه میشد در معیت پدر و مادر گرامی رفتیم خرید .

     از اونجایی که مادر گرامی میدونه اگه کله مغازه های شهرو تک تک هم بگردیم احتمالا نظر بنده به چیزی جلب نمیشه و چیزی پیدا نمیشه که این طبع بلند بالای (!) من رو راضی کنه ، از یک هفته قبل میره چیزایی رو نشون می کنه ، یه هفته هم بطور ضمنی ازش برا من تعریف میکنه که وقتی باهم رفتیم با کمی زیر لفظی یه بله ی شیرن از من بگیره و لباسی رو که مد نظر داره که احتمالا اونموقع دیگه منم ازش خوشم اومده رو بخریم .
     از آقای کفش فروش بگم که بعد از یه ساعت کفش دیدن و پوشیدن در آستانه گفتنه اون خیلی ممنون معروف و خارج شدن از مغازش بودیم که پرده های غیب رو کنار زد و ازون زیر میرا یه کفشی درآورد و شروع کرد که : همین امشب اومده ، خاصه شبه عیده ، آث ترین جنس ، آث ترین طرح و ...(نمیدونم این آث چرا افتاده تو دهن کسبه ). ما هم پوشیدم و از شما چه پنهون هی همچین بدمون نیومد ، کمکم داشت نظرمو جلب می کرد که کاشف به عمل اومد شماره ما رو در اون رنگ نداره و تو انبار هست . سعی و تلاش آقای فروشنده هم در قالب کردن یه شماره بزرگ تر و کوچک تر هم با استقامت بنده نتیجه ای نداد و مجبور شد زنگ بزنه به حاج فلانی و حاجی بیسانی برای جور کردن جنس . بالاخره خریدیم و اینجای داستان با خوبی و خوشی تموم شد.
      اما داستان اونجایی غم انگیز شد که هر جا تو هر ویترینی نگاه میکردی اشکال و مدل های خفنی میدیدی که با احترام به همه ی اونایی که می پوشنشون بنده به هیچ وجه دوسشون ندارم . تنها قیدی که تو مغازه ها میگفتم و مغازه دار قیافش می رفت تو هم ، ساده ی ساده بود . گرچه یکی از آث فروشان وعده داد که جنس های آث ، ساده ی ساده ، شیک ، مخصوص آث پوشان باآث ترین جنس همین الان از استانبول رسیده که فردا بازشون میکنه و شما حتما فردا یه سری به ما بزن !
قسمت غم انگیز تره داستان هم که طبیعتا در این بلبشو ، قیمت هاست که بهتره هیچی نگم !

پاورقی:
*:  از فیلم نامه کمال الملکه بزرگمرد سینما علی حاتمی - با تلخیص!



نوع مطلب : سیاه قلم 

تو هم بتراش( )
تاریخ:28 بهمن 90-09:05 ب.ظ

سلامی مدادتراشی ازین جدیدا ؛ خوبا (پست ثابت)



سلام من بعده دوسال دوباره دارم خط خطی میکنم ، تو این دوسال خیلی بزرگ شدم ، مدادتراش های
 قدیمی بیاین ، بنویسید و لذت ببرید
 (البته از نوشتن ، نه از مطالبه من چون یه 
مشت پرت و پلان که میان رو صفحه کلید  
  مدادتراشه دیگه ...!)




نظرات( )
تاریخ:28 بهمن 90-08:44 ب.ظ

خط خطی یی اندر حکایت گواهی نامه و مسائل مربوطه

این دورانه قبول شدنه آیین نامه رانندگی تا اومدن گواهینامه چه دورانه زیباییه ، جدی میگیم ، واقعا از ته ته دلم میگم ، صبح ها واقعا لذت بخشه وقتی سوییچ تو جاکیلیدیه ، پدر گرامی خوابه و تو سرتو می ندازی پایین از بغل رخش آماده ی تاخت و تاز می گذری و میری سره کوچه تو ایستگاه اوتوبوس! بالاخره تو یه شهرونده متمدن و قانونمندی ، راهنمایی و رانندگی هم که بیچاره تقصیری نداره خوب به اونا چه که عصر تکنولوژی و سرعته ، طول می کشه دیگه .

 اتوبوس که می رسه سرشار از شادی و سرور سوارش میشی و در طول مسیر همش زیر لب باعث و بانیان این اتفاقات زیبا رو دعا میکنی .
پ نه پ ! غیر اینو انتظار داری ؟ چه انتظاراتی دارین به خدا .... والا ....


نوع مطلب : سیاه قلم 

تو هم بتراش( )
تاریخ:28 بهمن 90-04:30 ب.ظ

♫ آیا می‌شود عشق را با ساعات روز اندازه گرفت + mp3 ♫

از کشف های جدیدمه .... حیف که چه دیر !
دانلود تو دنبالک


♫ داستان عشق
گفتن این قصه را از کجا شروع کنم؟
که چقدر عشق می‌تواند خواستنی باشد
از داستان شیرین عشق
که داستانیست قدیمی
که حقیقتی از آن دختری که عشق را برایم به همراه آورد توضیح می‌دهد
از کجا شروع کنم؟
با اولین سلامش معنا بخشید
به این دنیای پوچ من
که هیچ عشق دیگر در هیچ زمان دیگری چنین کاری را نکرد
او وارد زندگیم شد و زندگی را برایم شیرین کرد
او قلبم را پر کرد
او قلبم را پر کرد
با تمام چیزهای استثنایی
با آواز فرشتگان
با تمام تصورات دیوانه‌کننده
او روح مرا پر از عشق کرد
به طوریکه هر جا که می‌روم احساس تنهایی نمی‌کنم
که می‌تواند تنها باشد وقتی که با اوست
به دستانش می‌رسم
همیشه آنجاست
چقدر طول خواهد کشید؟
آیا می‌شود عشق را با ساعات روز اندازه گرفت؟
نه، من هیچ جوابی برای این سؤال ندارم!
ولی تنها می‌توانم بگویم
که می‌دانم به او نیاز خواهم داشت، تا این نغمه عاشقانه بسوزد
و او آنجا خواهد بود. . .
چقدر طول خواهد کشید؟
آیا می‌شود عشق را با ساعات روز اندازه گرفت؟
نه، من هیچ جوابی برای این سؤال ندارم!
ولی تنها می‌توانم بگویم
که می‌دانم به او نیاز خواهم داشت، تا این نغمه عاشقانه بسوزد
و او آنجا خواهد بود


♫ Une Histoire D'Amour ♫
Une histoire d'amour
pour nous le dernier jour
Où on peut dire à dem
Où chaque jour devien
tain à son amour
Et, qu'on est là, tout près de lui a regardé
toujours semb
Mourir sa vie
Une histoire d'amour
Où, pour nous deux, le mot
lait trop court
Tu vois pourtant nous n'avons plus beaucoup le temps
pas adieu
Je vais fermer les yeux
Viens prè
Non mon amour tu ne dois pas, il ne faut pas
Pleurer sur moi
Ne me diss de moi
Et prends-moi dans tes bras
Restons ensemble
vois il me seSerre-moi fort
TumbleQue ma vie s'endort
éternité
Pour moi
Dis-moi je t'aime
Une histoire d'amour
C'est la chanson de l'océan, les nuits d'été
Un souvenir qui va durer l
' ce soir la vie s'en va mais notre amour
Ne finis pas Une histoire d'amour
un seul jour
Ça ne peut pas vraiment mourir en
Ne reste pas le cœur en deuil à vivre seul
Il te faudra voir d'autres ciels, d'autres soleils
Ne pleure pas


دنبالک ها: دانلود آهنگ 

نظرات( )
تاریخ:28 بهمن 90-03:57 ب.ظ

خدایش کمک کند - کرایه

سر کرایه با هم بحثمان شد 

گفتم زور میگویی
گفت اولین باری که زور شنیدم  یادم نیست
گفتم مرد مومن یکم انصاف
گفت آخرین باری که جغدها آمدند چیزی نداشتیم ، انصاف را بردند ایمان هم با آنها رفت.
گفتم مگر سر گردنه است ؟
گفت گردنی که شکست ، سر و ته ندارد
نگاهش کردم با نگاه چشمانش یخ زدم ، بیخیال باقی پول شدم ، خدایش کمک کند.


نوع مطلب : سیاه قلم 

تو هم بتراش( )


www.shereno.com